تبليغاتX
مجنون لیلی...

مجنون لیلی...

چه نگاه سردی، چه سکوت غم انگیزی چرا انقدر پشیمان و غمگینی؟

مگر نمی‌دانستی سرنوشت با تو با زی‌‌ها خواهد کرد مگر نگفته بودم دنیا دار مکافات است و بس؟

مگر مدعی نبودی که دنبال عشق میگردی...مگر سالها منتظر این لحظه نبودی...مگرسردی معشوق تو را بیخواب و خوراک نکرده بود؟

مگر نگفته بودم عشق چیز دگر است و عاشق کس دگر و معشوق جای دگر؟

مگر نگفته بودم عشق اوست و عاشق اوست و معشوق هم؟

مگر نگفتی عشق همین است عاشق من و معشوق هم!

مگر نه اینکه فراغش را تاب نمی‌‌آوردی و بارها در فراغش اشت ریختی و عهد بستی، تا هر کجا که به وصالش رسم خواهم گریست!

مگر نگفته بودم درد فراغ را جز با او نخواهی چشید و آب دیده را جز با دیدن او نخواهی ریخت!

مگر نگفتم آمده‌ای تا از خود به او برسی‌ و اگر نرسیدی به هیچ نرسیده ای؟

مگر نگفتی اگر عشق من هیچ است من به هیچ قانع ام!

مگر نگفته بودم شادی را جز با او نخواهی شناخت و شورو شوق را جز با او تجربه نخواهی کرد؟

مگر نگفتی من شورو شوق را در نگاه معشوق میبینم و هیچ چیز جز وصال یار مرا شاد نخواهد کرد!

مگر نه اینکه گفتم به خود آی‌ و تو خود خواستی‌ در رویا بمانی‌......

آری تو راست میگفتی‌:

عشق جز عشق به خدا عشقی‌ نیست،عاشق جز خدا کسی‌ نیست و معشوق هم!

با یکی‌ عشق ورز از دل و جان    تا به عین الیقین عیان بینی‌

                      که یکی‌ هست و هیچ نیست جز او

                              وحده لا اله الا هو

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط کلوپاترا | 

دلنوشته....

آه ....

ای مردم این دهکده ی موهومی

              به همه می گویم........

                      اگر عاشق شده باشم روزی

                              خون من گردن آن دخترک مهسایی است

                                                              که در اقلیم مجازی هرشب

    بال در بال دل نازک من

                 تا سحر می چرخــیـد

                         و برای دلم افسانه ی دریا می گفت....

 

خون من گردن اوست..... خون من گردن اوست ....


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط کلوپاترا | 

معشوق خاکستری....


هیچ وقت برایم غریب نبودی شاید تو را خواسته بودم با ضمیر شفاف دل.


گفتی‌ شرطی داری گفتم صادقانه بگو .....گفتی‌ و من بی‌ هیچ تردیدی


گفتم قبول و بی‌ هیچ تردیدی پذیرفتم که تو اهل دلی‌ و برای همیشه


می‌مانی!گفتی‌ دستت خالیست اما با دست خالی‌ هم می‌توان دلی‌


بزرگ داشت!


و من دیده به دلی‌ بزرگ دوخته بودم دلی‌ که باورش در ذهن کوچکم

نمیگنجید!

پر از حرف بودی پر از بی‌قراری و پر از التهاب از هر چیزی که الفش را


می‌گشودم تا به انتهای یایش را میگشودی و من از هر چیزی تازه ترینش


را می‌شنیدم از زبان تو..........!!!


کاش سرنوشت چیزی جز این رقم میزد و‌ای کاش میدانستم.....


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط کلوپاترا | 

دست دلم قطع..دست چشمم را آب برده!دست جسمم کوتاه...

سوزی میدرد پشتم را..تیغ سردی شکافته یک قلب کوچک..

قطره قطره غروب میبارد از زخمش.

یک دست میخواهم تا خنجر دوست را بیرون بکشد..

باشد که برقش چشم احساسم را کور کند...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط کلوپاترا | 

هبوط در کویر

اول آبی بود این دل ،آخر اما زرد شد

آفتابی بود ،ابری شد،سیاه و سرد شد

آفتابی بود ،ابری شد ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف عین آینه

آه...این آینه کی غرق غبار و گرد شد؟

                                                         هبوط در کویر-قیصر امین پور


یلداتون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط کلوپاترا |