مگر نمیدانستی سرنوشت با تو با زیها خواهد کرد مگر نگفته بودم دنیا دار مکافات است و بس؟
مگر مدعی نبودی که دنبال عشق میگردی...مگر سالها منتظر این لحظه نبودی...مگرسردی معشوق تو را بیخواب و خوراک نکرده بود؟
مگر نگفته بودم عشق چیز دگر است و عاشق کس دگر و معشوق جای دگر؟
مگر نگفته بودم عشق اوست و عاشق اوست و معشوق هم؟
مگر نگفتی عشق همین است عاشق من و معشوق هم!
مگر نه اینکه فراغش را تاب نمیآوردی و بارها در فراغش اشت ریختی و عهد بستی، تا هر کجا که به وصالش رسم خواهم گریست!
مگر نگفته بودم درد فراغ را جز با او نخواهی چشید و آب دیده را جز با دیدن او نخواهی ریخت!
مگر نگفتم آمدهای تا از خود به او برسی و اگر نرسیدی به هیچ نرسیده ای؟
مگر نگفتی اگر عشق من هیچ است من به هیچ قانع ام!
مگر نگفته بودم شادی را جز با او نخواهی شناخت و شورو شوق را جز با او تجربه نخواهی کرد؟
مگر نگفتی من شورو شوق را در نگاه معشوق میبینم و هیچ چیز جز وصال یار مرا شاد نخواهد کرد!
مگر نه اینکه گفتم به خود آی و تو خود خواستی در رویا بمانی......
آری تو راست میگفتی:
عشق جز عشق به خدا عشقی نیست،عاشق جز خدا کسی نیست و معشوق هم!
با یکی عشق ورز از دل و جان تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
